سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

گنجشک ها همزمان با طلوع سپیده و در تاریک و روشن صبح نغمه سرایی می کنند و همه پرنده ها را از خواب بیدار می کنند و ما را هم نیز. وقتی در زندگی آنان ریز شدم به این نکته دست یافتم چون گروهی زندگی می کنند صبح ها در ساعت خاصی با همنوایی، سرآغازی را رقم می زنند و جان زندگی در کالبد مخلوقات می دمند. چنان که پرندگانی چون کبوتر چاهی با آواز گنجشک ها کوکو می کنند و بلبلان نیز با سر و صدای گنجشک ها آوا سر می دهند و البته هارمونی زیبایی صورت می گیرد که من آن را آواز طبیعت می نامم. 

بگذریم از همه شلوغی های اطرافمان و کمی هم با طبیعت و خلقت همراه شویم و به جذابیت هایی که در کنارمان است بیش تر توجه کنیم.

صدای جیک جیک گنجشکهای خانه ی ما چند روزی است که به سکوت تبدیل شده است؛ دلیلش قطع درختان کونوکارپوس بلند قامت خانه ی ماست که به واسطه ی ناآگاهی عده ای، ریشه هایشان خشکانده شد.

امروز اما متوجه صدای جیک جیک گنجشکان از ناحیه ی دودکش آبگرمکن شدم. بلافاصله به قصد کمک و ترس از آنکه از گرمای آن تلف نشوند تلاش کردم کلاهک را در بیاورم که مع الاسف موفق نشدم. به داخل خانه مراجعه کردم و از بالای آبگرمکن لوله خروجی دودکش را جدا ساختم،در این حال متوجه شدم که لوله مسدود شده و مملو از پوشال هایی است که گنجشک ها ذره ذره آنان را جمع آوری کرده و برای خود لانه دنجی ساخته اند! پوشال ها را کم کم و با احتیاط خارج کردم. نتیجه تلاشم کشف کردن دو جوجه گنجشک و سه تخم است که در تصویر می بینید.

حالا من دو جوجه گنجشک و سه تخم گنجشک دارم که وظیفه و مسئولیت سنگینی را بر دوشم گذارده اند. 

جایشان البته گرم تر و نرم تر از خانه ی مامانشان است و آب قندشان را خورده اند و خواب تشریف دارند. از آنجا که می دانم پدر و مادرشان صبح علی الطلوع برایشان آب و دانه می آورند و بیم آن می رود که با نادیدن جوجه ها دچار شوک عصبی شوند برنامه ریزی خاصی انجام داده ام تا طی تشریفاتی خاص به آغوش گرم خانواده شان باز گردند... 

البته امیدوارم!



#جوجه گنجشک ها# دودکش#سید ابراهیم آل رضا# جیک جیک# زندگی و ...


www.Instagram.com/alereza.s




شنبه 95/2/11 | 5:53 عصر | سید ابراهیم آل رضا | نظر

از آنجا که اقبال یار من نیست تا سنگینی نشان لیاقت و شایستگی را در دانشگاهی که یک دهه افتخار خدمت در آن را دارم بر دوش خود احساس کنم بسیار خرسندم و بر خود می بالم که همواره توفیق رفیق بنده بوده است تا در شرایط بغرنج کاری، هم پای با مسئولان ارشد دانشگاه و مدیران برای اعتلای دانشگاه قدم بردارم.

اکنون که دست به قلم برده ام تا از خود بنویسم ناتوانم. آخر از خود نگاشتن کاری بس دشوار و از توان من خارج است.

حالا که "بخت" با برخی همکاران گرانمایه یار است و همراهی اش با ما دشوار، لازم می دانم برخی دغدغه هایم را که بر دوشم سنگینی می کنند به سمع برسانم باشد که مورد توجه کارگروه محترم ویژه بررسی پرونده کارکنان قرار گیرد.

یکم: اگر چه خود بسیجی ام و به این موضوع افتخار می کنم اما آن را برای خود امتیاز نمی دانم.

دوم: از ابتدای خدمتم در دانشگاه همواره مسئولیت پذیری سرلوحه کارم بوده و هست و ابلاغیه هایی که در پرونده  اداری ام وجود دارد گواه این مطلب است.

سوم: در نگاهی اجمالی به فهرست منتخبین، افرادی به چشم می خورند که در پنجاهمین سالگرد دانشگاه نیز برگزیده شده اند که این موضوع فرصت را از دیگر همکاران سلب نموده است.

چهارم: اگرچه واژه خودارزیابی برای همگان زیبا به نظر می رسد اما امتیاز دادن به خود و اثرگذاری آن بر روی جمع امتیازات کاری عبث است.

پنجم: معیارهای موجود در فرم های طراحی شده ارزیابی با خدمات و نوع کاری که همکاران اداری در دانشگاه انجام   می دهند بعضاً همخوانی ندارد، از این رو امتیاز دهی به کارهای انجام نشده منطقی به نظر نمی رسد.

ششم: با بررسی به عمل آمده مشخص گردید معیارهای انتخاب کارکنان برگزیده از طریق تفحص در اینترنت به دست آمده و مربوط به یکی از دانشگاه های کشور است که این موضوع بر بند پنجم صحه می گذارد.

هفتم: انتظار می رفت کمیته بررسی پرونده کارکنان نسبت به تدوین شاخص های انتخاب همکاران برگزیده رأسا اقدام نمایند و یا حداقل از شاخص های دستگاه های اجرایی دیگر الگوبرداری نمایند نه اینکه عیناً شاخص های موجود در فضای مجازی را در جداول طراحی شده لحاظ کنند و برای آن امتیاز بندی منظور نمایند.

هشتم : برای حضور مستمر در محل کار آن هم به صورت متوالی و شبانه روزی با فعالیت مداوم گزینه و معیاری مشاهده نگردید. ذکر این نکته لازم است که این موضوع در قالب اضافه کاری جبران می شود، اما نکته مهمتر آنکه برخی، ساعت کار اضافه ندارند و اضافه کار دریافت می نمایند.

نهم: معیاری برای کارهای اضافه برخی کارکنان که نقش کلیدی در مجموعه دارند ملاحظه نگردید. لازم به ذکر است هیچگونه پرداختی برای کارهای اضافه صورت نمی پذیرد و همواره مسئولیت مشکلات موجود بر عهده کارکنان کلیدی است.

دهم: تفکیک کارکنان کارآمد و البته منتخب با یک بیلان ساده کاری از مجموعه فعالیت هایی که در طول روز انجام می دهند قابل مشاهده است.متأسفانه در مجموعه ای یک نفر به توان چند نفر کار می کند و چند نفر به اندازه یک نفر فعالیت نمی کنند و بازدهی ندارند، به نظر می رسد این موضوع می تواند یکی از معیارهای مهم گزینش و انتخاب کارکنان باشد.

 

در آخر از زحمات کمیته محترم ارزیابی که بدون شک با سختی هایی نیز همراه بوده و البته زمان زیادی را برای بررسی پرونده کارکنان مصروف  نموده است صمیمانه تشکر می کنم و امیدوارم در ارزیابی های بعدی این موارد لحاظ گردد و آرزو دارم همای سعادت بر شانه های کارکنانی بنشیند که همواره خاک دانشگاه را خورده اند و هیچ چشم داشتی ندارند. چه بسا با یک تشویق ساده معنوی غبار خستگی از تن بزدایند.

به قول صائب تبریزی علیه رحمة :

 

دود اگر  بالا نشیند کسر شأن شعله  نیست

 جای چشم ابرو  نگیرد گر چه  او  بالاتر  است




سه شنبه 94/10/29 | 12:21 عصر | سید ابراهیم آل رضا | نظر
از آنجایی که علاقه ام به "خر" این حیوان مظلوم شهره خاص و عام است هر کجا به سفر می روم تا "خر" می بینم به قصد ارادت نزدش می روم و بعد از چاق سلامتی و کمی گپ و گفت خربزه مشهدی که خریده ام را با او قسمت می کنم.

سال ها پیش وقتی هنوز کودک بودم و تجربه ای در "شناخت خر" نداشتم به قصد اینکه بر سر "خر" گول بمالم تا از او سواری بگیرم خربزه مشهدی را خوردم و پوست اش را برای "خری" که در اطراف ما در حال گرفتن حمام آفتاب بود و البته مظلومانه ما را نگاه می کرد بردم؛

"خر" بیچاره از فرط گرسنگی پوست خربزه ها را تا ته خورد و من به امید اینکه توانسته ام تا حدی رضایت اش را جلب کنم دستی بر سرش کشیدم و آمدم که سوار بر "خر" شوم تا چرخی در منطقه بزنم و ابهت ام را در رام کردنش به رخ خانواده و مردمی که آنجا نشسته بودند بکشم که چنان لگدی از "خر" خوردم که بعد از گذشت بیست سال هنوز جایش درد می کند!

بماند که چقدر خانواده و البته مردمی که آنجا بودند به من خندیدند و نیز "خر" با ابهت تمام پوزخندی زد که کلی درس و نکته در آن بود.

نکته: هیچ وقت از کنار یک "خر" به سادگی نگذرید و با پوست خربزه از کسی سواری نگیرید!

خاطره خرکی




دوشنبه 94/6/30 | 10:40 صبح | سید ابراهیم آل رضا | نظر

در سال های بسیار دور دروغی و دوغی با هم زندگی می کردند. آنها خیلی با هم خوب بودند و زندگی شاد و شنگولی داشتند. یک روز دروغ تصمیم گرفت به روستای بغل دستی برود چون شنیده بود در روستای بغل دستی مردمی زندگی می کنند که خیلی راست می گویند. لکن با دوغ صحبت کرد و به او گفت ای دوغ عزیزم سالهاست که دروغ دارد با تو زندگی می کند و تا به حال در کنار تو از زندگی لذت برده است، نظر تو چیست؟ دوغ گفت آری جانم من همواره خیلی خوب با دروغی چون تو  زندگی کرده ام و تا به حال هیچ دروغی مثل تو ندیده ام. دروغ گفت مدت هاست که دوست دارم به روستای بغل دستی که در آن مردمی راستگو زندگی می کنند سفر کنم اما چون نمی توانم تو را با خود ببرم همواره از تصمیم خود منصرف شده ام. دوغ گفت مگر روستایی بغل دست ما هست؟ دروغ گفت آری آن زمانی که هنوز تو ماست بودی این روستا داشت شکل می گرفت و ما قرار بود در آنجا زندگی کنیم ولی وقتی باران آمد آن قدر رقیق شدی که دوغ شدی و من از ترس اینکه تو بر روی زمین بریزی دیگر نتوانستم به راهم ادامه دهم و همین جا ساکن شدیم.

دوغ که از صحبت های دروغ متعجب شده بود به فکر فرو رفت و سال ها و سالها فکر کرد تا شاید بتواند به دروغ کمک کند اما به نتیجه ای نرسید. ناگهان دروغ که از گذر سال ها خسته شده بود رو به دوغ کرد و گفت: پس کی میخواهی مرا راهی کنی؟ نکند به من اطمینان نداری و می ترسی تو را رها کنم؟ دوغ گفت نه من همواره به دروغی چون تو افتخار می کنم. دروغ گفت نشستن من اینجا فایده ای ندارد باید بروم به روستای بغل دستی شاید کاری پیدا کنم و به دوغ اطمینان داد که می رود و زود برمی گردد.

دروغ بار سفر بست و با دوغ خداحافظی کرد و از کوه های زیادی بالا رفت و پایین آمد و در راه ماست های زیادی دید. از آنجا که ماست ها چیزهای با معرفتی بودند و ممکن بود مهر دروغ در دلشان بنشیند دروغ به آنها توجهی نمی کرد و می رفت. بالاخره دروغ برای خود دوغی داشت و او را یک ماست اصیل می دانست. همینطور که می رفت کم کم نمایی از روستای بغل دستی نمایان می شد و به روستا نزدیک و نزدیک تر میشد. در تصور دروغ روستا به ده کوره ای می ماند که مردمی ساده و بی آلایش در آن سکنی داشتند، اما روستای بغل دستی خیلی بزرگ به نظر می رسید و از دور همچون کهکشانی درخشان بود. دروغ قدم هایش را بلندتر برداشت و  اگر چه خسته ی راه بود و دیگر نای راه رفتن نداشت اما با خود می گفت الان که به روستای بغل دستی رسیدم و مردم راستگو را دیدم و با آنها مراوده کردم خستگی از وجودم رخت می بندد.

دروغ بالاخره پس از یک سفر طولانی به روستای بغل دستی رسید و همین که وارد روستا شد یک مرد مهربان با ماشین اش برای او بوقی زد و دروغ خوشحال از اینکه آن راننده مهربان برای او بوق زده است سوار ماشین شد. راننده مهربان بعد از کلی خوش و بش از دروغ پرسید کجا می روی و دروغ گفت من مدت هاست تصمیم داشتم به اینجا بیایم و امروز خوشحالم که بالاخره به هدفم رسیدم حالا برویم تا کمی اینجا را ببینم آخر خیلی برای دیدن اش زمان سپری کرده ام. با خود می گفت ای کاش دوغ هم اینجا بود و با من در روستای بغل دستی می چرخید. مدت زمان زیادی دروغ با آن ماشین کزایی و راننده مهربان در آنجا گشتند تا شب شد. راننده مهربان کم کم خُلق اش تلخ شد و گفت چه می کنی؟ تمام شهر را گشتی! دروغ با تعجب گفت: شهر؟! کدام شهر؟ مگر اینجا روستای بغل دستی نیست؟ راننده مهربان با صدای بلند گفت نه آقا روستای بغل دستی کدام است؟ دروغ گفت همان روستایی که مردم راستگو در آن زندگی می کنند! راننده گفت برو بابا دیوانه شده ای؟ روستا؟! شهر به این بزرگی را نمی بینی؟ زود باش کرایه مرا پرداخت کن تا بیشتر از این عصبانی نشده ام! از صبح تا الان ماشین دربستی گرفته ای و تمام شهر را گشته ای من فکر می کردم تو یک آدم با شخصیت هستی به خاطر همین برای تو بوق زدم و گذاشتم سوار شوی حالا هم مرا معطل نکن و هر چه زودتر پولم را بده.

دروغ گفت من فکر نمی کردم تو انقدر نامهربان باشی، همه تفکراتم درباره روستای بغل دستی اشتباه بود حتما همه مردم این روستا مثل تو هستند و حتما پول نماد شخصیت روستای شماست، حالا می فهمم که چرا دوغ سال ها به موضوع رفتن من به روستای بغل دستی فکر کرد و نگذاشت من به یکباره بر طبل مهاجرت بکوبم. حالا می فهمم چرا دوغ هیچ وقت دوست نداشت به روستای بغل دستی بیایم. ای کاش کنار دوغ مانده بودم و کاش به ماست های در راه محبت کرده بودم....

 

دروغ همچنان غرق در افکار خود بود و به خاطر مهاجرتش به شهر افسوس می خورد. ناگهان راننده نامهربان مشت محکمی بر گونه ی دروغ کوباند. دروغ یکباره از خواب برخواست، تمام صورت اش از عرق خیس بود و نفس نفس می زد و دائم می گفت من کجایم... من کجایم! و پس از اندکی متوجه شد که خواب می دیده و دوغ همچنان در لیوان روی میز کنار تختش است؛ پس دوغ را خورد و یه یک خواب عمیق فرو رفت.

لینک مطلب در پایگاه خبری شــوشــان            

لینک مطلب در پایگاه هما خوزستان




شنبه 94/1/29 | 8:27 صبح | سید ابراهیم آل رضا | نظر

گاهی وقت ها فکر می کنم تعدد نشریات، روزنامه ها و کلیه مکتوباتی که وظیفه اطلاع رسانی و آگاهی بخشی دارند خوب نیست. آخر در این اوضاع وانفسا، فراوانی همه چیز آدم را آزار می دهد. روی هر چیزی که دست بگذاری تکراری است، باید آنقدر بگردی تا آنچه می خواهی را پیدا کنی. هر چه می خواهد باشد از هر صنفی که فکرش را بکنید. اما وقتی بیشتر در اوضاع و احوال اطرافم می نگرم و از دو مؤلفه تفکر و تعمق مدد می جویم در می یابم که در میان انبوه اتفاقات ناخوشایند روزگار و خزان امید، هنوز روزنه ای از حیات وجود دارد و با رویش دوباره جوانه های خشکیده، روح در کالبد ساقه های زخم خورده قدیمی جریان می یابد و زنگار از دل اندیشمندان پاک فطرت بر می دارد.

رویشی از جنس تفکرات عمیق اندیشمندان، فرهیختگان و نخبگان خوزی که برخاسته از میان مردمان خونگرم دیار خاکند و قلبشان برای احیای فرهنگ غنی اسلامی و اجتماع ایرانی می تپد.

جنوب وطن(خوزستان) پاره تن وطن است. جنوب وطن گذرگاه بهشت است، صراط خاک است به افلاک. با این تفاسیر کار سخت و واژه ها برای توصیف سر تعظیم فرو می آورند، شاید با خود می گویند باید کلماتی ساخته شود تا برازنده تن ملول خوزستان باشد، کلماتی برای پوشش زخم ها و دردهای کهنه.   

 در تعریفی ساده و عامیانه جنوب وطن(نشریه) رویش جان است در وجود خسته خوزستان و زایش دوباره مهر است در حریم خوبان.

 


نشریه جنوب وطن




سه شنبه 94/1/25 | 5:55 عصر | سید ابراهیم آل رضا | نظر

 

زمانی مشکل مردم ما آب گرفتگی معابر و خیابانها و منازل بود. به جای اینکه شرکت آب و فاضلاب مشکل را مرتفع کند مردم خود دست به کار می شدند و به هر طریقی بود مانع ورود آب به منازلشان می شدند.

یادم می آید تمام محله ما زیر آب می رفت و ما مجبور بودیم خانه را ترک کنیم و به منزل پدربزرگ برویم. این مشکل در زمستان ها که باران شدت می گرفت همه ساله اتفاق می افتاد، ما وقتی دیدیم که دولت کاری برایمان نمی کند خود دست به کار شدیم و ورودی منزلمان سدی آجری درست کردیم و ورودی هر اتاق نیز. رفت و آمد خیلی برایمان سخت شد اما توانستیم جلوی سیلاب را به منزل بگیریم. بعدها وضعمان که بهتر شد خانه را کوبیدیم و در سطح بالاتری درست کردیم، نه تنها ما بلکه همه همسایگان ما مبادرت به این کار کردند. هنوز در برخی نقاط شهر اهواز این خانه ها وجود دارند، خانه هایی که برای ورود به آنها باید  قدری سختی متحمل شوی تا بتوانی ورود کنی!دردنوشت

نکته جالب اینجاست که وقتی مردم بعد از تحمل سالها سختی متحمل هزینه های فراوان شدند مشکل فاضلاب تا حدی حل شد و کمتر دچار مشکل می شوند. حالا اما فکر می کنم نباید منتظر دولت بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا ببینیم در کوتاه مدت کاری می کنند یا نه، بلکه باید همانند گذشته خودکفا باشیم و هزینه پرداخت کنیم. یعنی بخش اعظمی از هزینه های دولت را از جیبمان پرداخت کنیم تا بتوانیم زندگی کنیم. هم من و هم همه مردم استانم از این موضوع تکراری خاک که سالهاست دامن گیرمان شده و امروز به عنوان ریزگرد از آن یاد می کنیم خسته ایم. سال هاست صبح تا عصر زندگی در ما جریان ندارد و شبها نبض زندگی تپیدن می یابد، خلاصه اوضاعمان وخیم گزارش می شود! هزینه های زندگی مان هم که ده برابر شده است و هیچ کسی هم خود را مسول جبران این همه خسارت نمی داند. به نظر باید حرکتی مردمی انجام شود، نمی دانم نهادی تشکیل شود. خاک، آب نیست که در ورودی منزلمان جلویش را به وسیله سد مسدود کنیم. خاک...آب نیست که فقط پایمان را در آن بگذاریم و چند ساعتی را به خاطر بودن پاهایمان در آن درد بکشیم. خاک، خاک است. سرشار از آلودگی های زیست محیطی و عامل انتقال بیماری از کشوری به کشور دیگر از شهری به شهر دیگر!
حالا چه می کنید می مانید یا می روید؟ اگر قصد ماندن دارید عیبی ندارد بمانید، تا سال ها زندگی تان همین هست که هست. ماسک نمی دهند شیر هم توزیع نمی شود صدا و سیما هم پوشش نمی دهد مسوولین هم محافظه کاری می کنند.


انتخاب با شماست.خدانگه دارتان

 

امضا:
سید ابراهیم آل رضا
بیست و دوم بهمن ماه نود و سه

لینک مطلب در پایگاه خبری تحلیلی ارزشمند شـــوشــان 

لینک مطلب در پایگاه خبری عصر ما




چهارشنبه 93/11/22 | 4:20 عصر | سید ابراهیم آل رضا | نظر

دیشب ز رسانه ای شنیدم می گفت

خاک است هوایتان مراقب باشید

خاک است هوایمان جناب مسئول!

خاک است, کمی به فکر مردم باشید




یکشنبه 93/11/19 | 1:48 عصر | سید ابراهیم آل رضا | نظر
مطالب قدیمی تر