سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
آرشیوی متنوع از مسائل روزمره

   1   2      >

2/12/90
10:4 صبح

بازنشر مطلب مدیر!

بدست حسام در دسته



سلام...


وقتی می بینم تا چه حد با نسل همین آدمای امروز تفاوت دیدگاه دارم...


وقتی می بینم تلاشم برای دوستان مجازی فایده ای نداره...


وقتی تمام وقتم رو صرف نوشتن می کنم و نتیجه ای نمی بینم...


وقتی می یام و می بینم دوستان توی پیامرسان سرشون به فیدهای عاشقانه بدون عشق گرمه...


وقتی می بینم وقت داره تلف می شه و زمان داره میگذره و هیچ کاری نکردیم...


وقتی کسی دوست نداره فکر کنه...


اصلاً بر خودم نمی لرزم!


فقط به خودم می گم قلمتو بزار زمین،استودیوی رادیوی مجازی ات رو بزار یه گوشه ای خاک بخوره،عین وجودت که سالهاست داره خاک می خوره.فکرتم نگه دار واسه خودت،اما از یه چیز واسه همه می ترسم اونم اینه که عاشق باشیم و ندونیم عشق یعنی چی!




29/11/90
9:38 صبح

دلت شکست نظر بزار!

بدست حسام در دسته

سلام...


دیروز بالاخره رؤیا تحت عمل جراحی قرار گرفت.باور کنید در سخت ترین شرایط روحی قرار دارم و نمی دونم چی باید بنویسم.همین که الان میدونم ما آدما چقدر با هم فاصله داریم منو عذاب میده.این که میبینم هر گوشه ای از این کره خاکی کسی هست و مشکلی داره و هم نوعش اونو داره میبینه و هیچ کمکی بهش نمیکنه ناراحت میشم.چرا ما آدمها انقدر قصی القلب شدیم؟چرا انقدر بی تفاوتیم نسبت به مسائل بزرگ؟یه روز ممکنه این مشکلات دامنگیر خودمون بشه،فقط به خوبی و خوشیتون فکر نکنید به الانتون فکر نکنید.سلامتی همیشه پا به پای آدم نمیاد.


میدونم واسه خیلی ها سخته دیدن این مطلب و این تصاویر و مطمئنم دلتون هم میشکنه.مطلبی که در پائین نوشتم در روزنامه فرهنگ جنوب هم به چاپ رسید.تو رو خدا یک بار دیگه با تأمل بخونیدش.هر کس دلش شکست نظر بزاره،نه واسه نوشته من واسه دل رؤیا!


اولین قدم برای تحقق رویای دختر شوشتری +تصاویر


22/11/90
10:9 عصر

رؤیای زندگی،یک تأمل!

بدست حسام در دسته

سلام...


ابتدای کلامم را با اشاره به قسمتی از خطبه پنجاه و دوم مولای متقیان حضرت علی(ع) آغاز می کنم:همانا دنیا بدرودگویان می گذرد و از پایان کار خود خبر می دهد.معروفش منکر می شود و روی از همه برگرفته به شتاب می گریزد.ساکنان خود را به نیستی فرا می خواند و اطرافیان را به مرگ نجوا می کند.شیرینی اش تلخی می بخشد و روشنای بی غشش،تیرگی می زاید.کسی از آن جز اثری ناچیز نیابد،چون ته مانده ی آب ظرفی یا اندک جرعه آبی که عطش هیچ تشنه ای را چاره ننماید.پس بندگان خدا!از جایگاهی که تقدیر آن نیستی است،برگذرید.مبادا که آرزوها بر شما چیره شود و از شمایان کسی مرگ را دیر بیند!


جای دارد از دوستان عزیزم در پایگاه وزین خبری شوشان که رسالت اصلی خود را به سرمنشاء ظهور رساندند و خنده را بر لبان رویا و خانواده کوچک او بازگرداندند تشکر نمایم. در این دنیای غریب که گاهی انسانها همه مرزهای دوستی و  انسانیت را نادیده می گیرند و به راحتی از کنار این چنین مسائل بزرگی می گذرند و مسائل خرد را در نظر می گیرند و وقت خود را صرف مسائلی می کنند که به لحاظ محتوایی هیچگونه ارزشی ندارد ،روزنامه ای از روزنامه های تراز اول استان های جنوبی کشور  با در نظر گرفتن آرمانها و آرزوهای یک دختر جوان که سالهاست برای داشتن زندگی مطلوب در رؤیا به سر می برد نسبت به درج یک خبر که از نظر خیلی ها هجده سال مهم نبوده است اقدام می نماید  تا جایی که این خبر می شود تیتر اول سایت های اینترنتی پربازدید و روزنامه های پرتیراژ کشور.خدایش بیامرزد که اینگونه احساس خویش را صرف سرودن این شعر نمود.


بنی آدم اعضای یک پیکرند  که در آفرینش ز یک گوهرند


چو عضوی به درد آورد روزگار   دگر عضوها را نماند قرار


آری روح والا و انسان دوست سعدی شاعر توانای ایران با تمام وجود با آداب و رسوم ایران عجین شده بود به گونه ای که در آن زمان به این زیبایی سروده است.در این زمان که همه چیز به سرعت در حال پیشرفت است دیگر وقتی نمی ماند که کسی بخواهد به رویاهای دیگران فکر کند.رویای زندگی.رویای شاد بودن،رویای خندیدن،رویای دیدن.امروز که به این پیشرفت های عظیم دست پیدا کرده ایم و مرزهای پیشرفت علوم مختلف را پیموده ایم و قله های بلند علم و فناوری را فتح کرده ایم می بایست خودمان و اطرافمان را نیز بهتر ببینیم چرا که پیشرفت فقط در تکنولوژی خلاصه نمی شود.ایران کهن ترین فرهنگ تاریخ را دارا می باشد اما تا چه حد از این فرهنگ غنی استفاده کرده ایم جای بحث و گفتگو دارد.امروز ما شده است اینترنت و دانشگاه و کار و اگر وقتی شد برای فرهنگمان می گذاریم.امروز فرهنگ ما به جای اینکه در اعلی ترین و با اولویت ترین جای زندگی ما قرار داشته باشد متأسفانه در پایین ترین سطح خود قرار دارد.فقر فرهنگی ما بیداد می کند،به راحتی به آرمانهایمان پشت پا می زنیم،به راحتی انسانها را زیر فشار غرور کاذبمان له می کنیم.در عصر امروزی شعر سعدی نیاز به تحلیل دارد . با خواندن این شعر اینگونه به نظر می رسد که همه انسانها می بایست همیشه و در همه جا به همدیگر کمک کنند مخصوصاٌ در جامعه اسلامی  اما آیا واقعا این گونه است؟


رویا دختری 18 ساله است که هجده بهار و هجده تابستان و هجده زمستان زندگیش در سخت ترین شرایط روحی گذشته است.اکنون که پس از هجده سال زندگی رویا در رویا دارد به واقعیت تبدیل می شود جای دارد مسئولین امر به فکر چاره ای باشند برای رویاهایی که در جای جای میهن اسلامیامان زندگی می کنند.رویا نباید نقطه عطف می شد بلکه مسئولین امر می بایست نقطه عطفی برای اینگونه مشکلات و معضلات جامعه باشند و تدابیر لازم برای مرتفع نمودن این مهم بیندیشند.دختران و پسران دیگری هم هستند که در هر گوشه ای از این خاک مقدس زندگی می کنند و نیازمند فقط چند میلیون تومان هستند برای مداوی خویش .با این چندمیلیون تومان زندگی رویایی رویاهای اطراف ما به واقعیت تبدیل می شود.انشالله برای این مهم مسئولین محترم چاره اندیشی نمایند تا دیگر شاهد این چنین مشکلاتی در سطح جامعه اسلامی  نباشیم.


از هم استانی ها و هم میهنان عزیز عاجزانه خواهش می کنم نسبت به چنین مسائل بزرگی که در اطراف همه ما وجود دارد بی تفاوت نباشند و با اطلاع رسانی به مسئولین امر و البته روزنامه ها که رسالت آنها اطلاع رسانی به مردم می باشد از هیچ تلاشی دریغ نورزند.در آخر از تمامی پزشکانی که با این مسائل ارتباط مستقیم دارند می خواهم چنانچه نمی توانند برای بیماری که مستمند است کاری انجام دهند لااقل گوشه ای از دفتر دلشان بنویسند تا فراموش نکنند رسالت اصلی آنها کمک به بیماران است،بیماران مستمند که جای خود دارند.  


لینک این مطلب در پایگاه خبری شوشان


 


19/11/90
4:7 عصر

با اون یه نفرم!

بدست حسام در دسته

 


سلام همراهان مجازی  ...



انشایم را  اینگونه شروع می کردم،با نام و یاد خدا قلم در دست می گیرم و انشایم را آغاز می کنم،اما در حال حاضر نه قلمی دارم که با آن بنویسم و نه کاغذی که احساسم را با جوهر قلم بر روی آن درج نمایم،از صفحه کلید برای نوشتن و از مانیتور برای دیدن نوشته هایم استفاده میکنم و هیچ احساس خوبی ندارم.یادش بخیر دوران کودکی من که سرشار از خاطره ها و تجربه اندوزی های مختلف بود.هنوز یادم نرفته است دهه های فجر شکوهمند انقلاب اسلامی ایران که هر کدامشان را با کوله باری از خاطرات شیرین سپری نمودم.از بدو کودکی و آغاز فصل آموزش در عرصه های فرهنگی و هنری مدارس فعالیت می کردم.از خواندن قرآن سر صف مدرسه گرفته تا مناجات و دعاهای بعد از قرآن.کودکی من با اینگونه فعالیت ها عجین شده بود.کاش آن موقع هم دنیایی مجازی وجود داشت.البته خوبی ها و خوشی های  دنیای واقعی در این دنیای مجازی قابل توصیف نیست.


هنوز زمزمه الله الله تو پناهی بر ضعیفان گروه سرودی که برای آن تکخوانی می کردم در گوشم طنین انداز است.هنوز یادم هست تئاترهایی را که در مدرسه بازی می کردیم.گاهی اوقات دلم برای آن موقع تنگ می شود،برای سادگی آن زمان برای پاک بودن طینت مردم،سادگی رفتارشان و شیوایی گفتارشان،برای دوران کودکی ام که مثل باد گذشت و الان غبطه یک ساعت و یک روزش رو می خورم. باید بگویم که این پیشرفت علم و صنعت و تکنولوژی ما را به یک زندگی صنعتی دچار کرد و نتیجه اش این است که می بینید.


در این دنیای مجازی که اکثر ما به اشتباه اون رو به دنیای واقعی خودمون تبدیل کردیم هیچکس کسی رو نمی شناسه البته اگه بشناسه شناختی که به وجود میاد مجازیه.به نظر من از نوشته های هر شخص میشه شخصیت یک نفر را شناخت،فکر نمی کنم کار سختی باشه.دوست دارم از همین جا بگم تا همه دوستان خوبم بدونند من از هیچ کسی گله مند نیستم و هیچ کینه و دشمنی هم تا به حال تجربه نکرده ام،البته به جز کینه و دشمنی با دشمنان اسلام و مسلمین.اومدم تا بنویسم، توی پارسی بلاگ نشد میرم بلاگفا،اونجا هم نشد میرم یه وبلاگ دیگه و اگه توی دنیای مجازی جایی واسم پیدا نشد دنیای واقعی هست.البته من هر چی توی دنیای واقعی خودم دارم میارم توی دنیای مجازی.می خوام اینو بگم قبل از انجام هر کاری و یا گفتن هر کلامی بهتره در موردش فکر کنید،توی ذهنتون اون مسئله رو تحلیل کنید.برای پاسخ دادن به یک سوال و یا یک شبهه هیچ وقت عجله نکنید.


یه بنده ای از بنده های زمینی خدا منو ناراحت کرده می خوام به اون یه نفر بگم کار درستی انجام ندادید.من با اون یه نفرم!





 


19/11/90
10:39 صبح

تشریف بیارید...!

بدست حسام در دسته

سلام...


پیشاپیش میلاد با سعادت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) و حضرت امام صادق (ع) که مؤسس مذهب شیعه جعفری هستند رو به محضر مبارک حضرت ولی عصر(عج) و همه عاشقان حریم اهل بیت عصمت و طهارت تبریک و شادباش عرض می کنم.طبق معمول خسته هستم،فقط میام و سری میزنم به وبلاگم و بعضی از مطالب درج شده در وبلاگ دوستان رو می خونم.هر روز هم پیامرسان میام و فیدهایی که توسط دوستان در پیامرسان درج میشه رو می بینم و می خونم.راستی اتاق فکر هم به لطف خدا برای دوستان پارسی بلاگ راه اندازی شده و محدودیت زمانی واسش در نظر نگرفتم.اگه دوستان مطلبی دارند که فکر میکنن می تونه مفید واقع بشه درج کنن توی اتاق.روزانه میام و چک می کنم و بهره مند میشم.منتظر حضور شما برای تبادل دانسته  های فرهنگی،اجتماعی و علمی در اتاق فکر هستم.نا گفته نمونه قبل از تایید درخواست عضویت، محتوی وبلاگ همه دوستان مطالعه خواهد شد.


لینک عضویت در اتاق فکر پارسی بلاگ


 


8/11/90
11:52 عصر

طنزنوشته ای برای کیسون

بدست حسام در دسته

سلام    ...


چند سالی است پروژه قطار شهری یا همان مترو در شهر ما خودنمایی می کند.از این رو تصمیم گرفتم طنزنامه ای بنویسم شاید کمی دلمان به این طنزنامه خوش شود و لااقل کمی بخندیم تا فشار مشکلات را کمتر متوجه شویم.


سلام آقای کیسون


یادت هست چند وقت پیش آمدی و گفتی با پیشرفت علم و تکنولوژی باید برای شهرتان فکری بکنید تا از چرخه گردون علم که روز به روز در حال پیشرفت است عقب نمانیم؟پیشنهاد راه اندازی قطاری را دادی که نامش شهری است و به آن مترو می گویند.اسم مترو را که گفتی کلی خندیدی،آن موقع که می خندیدی احساس کردم که قرار است همه ما را سرکار بگذاری.یک لحظه یاد شبهای برره افتادم آنها هم قرار بود زمانی قطار از شهرشان عبور کند.باید بگویم که ما حرف جدی تو را که با خنده می گفتی فقط یک شوخی تلقی کردیم و آن شوخی جدی تو این سرنوشت شوم را برایمان رقم زد.در شهرمان چرخی زدی و گفتی از کجا شروع کنم،چشمت به چهار شیر غران افتاد که زمانی خودنمایی می کردند برای خودشان اما حالا به چند شیر پیر فرتوت تبدیل شده اند و دیگر نظر هیچ بیننده ای را جلب نمی کنند.چه کردی با آن چهار شیر که اینگونه سکوت کرده اند و هیچ کس نمی داند دلیل این سکوت مبهمشان چیست.


بدون اینکه از کسی اجازه بگیری تمام شهر را در هم کوبیدی،یادت هست می گفتی در قسمت دروازه اشیای قیمتی پیدا کردی؟راستی چه شدند آن اشیاء؟به چه سرنوشتی دچارشان کردی و به کدام موزه انتقالشان دادی؟یادم نرفته است که مدتی این خبر تیتر اول روزنامه ها بود.چقدر پول داری کیسون جان که این همه کولاک به پا می کنی؟این همه بی نظمی به وجود آوردی شهرمان را خراب کردی .مردم شهر ما از دست تو شاکی هستند.در اکثر مواقع می شنوم که می گویند ما قطار شهری نمی خواهیم.خیابان نادری که یکی از شلوغ ترین خیابانهای مرکز شهر به شمار می آمد هم از دست تو در امان نماند.رحم و مروتت کجاست آخر ای چینی به قدرت رسیده البته گاهی اوقات کره ای هم می شوی از ترس اینکه ما تو را نشکنیم!کیسون جان شهرداری ما داشت در مورد خیابان نادری فکر می کرد،ایده می داد و طرح می ریخت.کلی طول کشید تا کمی به خیابان نادری سر و سامان داد، خواستند سقف برایش بزنند تا مردم آفتاب نخورند و کمتر از کرم های ضد آفتاب استفاده کنند، همه را بر هم زدی و از همه موقعیت ها خوب استفاده کردی،البته در زمانی که شهرداری در شهر وجود نداشت خیلی خوب توانستی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی.


حتماً الان نشسته ای و داری به رودخانه کارون فکر می کنی و برای آن طرح ریزی می کنی تا ببینی چگونه آن را کاملاً خشک و از فضای وسیع آن برای پروژه ات استفاده کنی.کیسون جان اگر بخواهی این کار را بکنی دیگر نمی توانم بنشینم و بیبنم هر کاری که دوست داری می کنی و این بار هر کس کوتاه بیاید من کوتاه نمی آیم.راستی هیچ وقت نگفتی این پروژه ات چند سال طول می کشد و این همیشه برای من سؤال بوده است واقعاً چرا پنهان می کنی؟البته گفته ای اما بعید می دانم چون تو نقشه های زیادی در سر داری.حقیقت امر این است که دیگر از وجودت خسته شده ایم و به کمی نظم و آرامش و آسایش احتیاج داریم.شهر ما برره نیست آقای کیسون دست از سرش بردار       .


لینک این مطلب در پایگاه خبری شوشان


30/10/90
3:29 عصر

سخنی با پارسی بلاگ

بدست حسام در دسته

سلام دوستان دنیای مجازی


  11  ماه و 23 روز از حضور من در پارسی بلاگ می گذرد.البته باید گفت 4 سال و 2 ماه و 22 روز از راه اندازی وبلاگ قبلی ام گذشته است.وبلاگی بود با نام برگ سبز و لینک www.sbargesabz.parsiblog.com راهی جدید برای ارتباط با دنیای مجازی پیدا کرده بودم.نمی دانم آن زمان پارسی بلاگ چند ساله بود.بعید می دانم سن پارسی بلاگ به هشت سال برسد،شاید هم رسیده است و من اطلاع ندارم.


جای دارد از زحمات همه دوستانی که برای راه اندازی این دنیای مجازی سالم که قطعاٌ بابت آن مشقت ها کشیده اند تشکر نمایم و البته دوست دارم انتقاداتی که اطمینان دارم به آنها وارد است را پذیرا باشند و نسبت به بررسی و اصلاح آنها اقدام نمایند.نخست مختصری به عنوان پیش زمینه و در خصوص مهارت در نوشتن دارم که تقدیم می کنم.نوشتن شوق می خواهد و بهانه می طلبد اما برای بهتر نوشتن باید بهتر دید و همه و همه چیز را با عمق جان احساس کرد.معمولاً طبایع کسانی که می نویسند بسیار لطیف و حساس است و همین امر موجب می شود با استفاده از چینش درست کلمات در ذهن، نویسنده بهترین جملات را تشکیل و با جوهر وجودی خود بر روی کاغذ احساس آورد و ذهن مخاطب را به سوی نوشته خویش متمرکز نماید.اما برای اینکه بدانیم ذهن مخاطب ما به چه چیزی بیشتر سوق پیدا می کند می بایست مطالبی را ارائه نمائیم که همواره همه به نوعی با آن سرو کار دارند.در این وادی مجازی بسیار سفر نمودم و به وبلاگهایی برخورد کردم که هیچگونه محتوایی در آنها مشاهده نشد.کاربران اکثر وبلاگها مطالب را از سایت ها و وبلاگهای دیگر کپی برداری می کنند.بعضی ها اخبار را بعضی ها مطالب ادبی و بعضی ها نوشته های دیگران را ! به جرأت میتوان گفت هشتاد درصد وبلاگها بدون داشتن هیچگونه هدفی فعایت می نمایند.


در ابتدای ورود مجددم به پارسی بلاگ شاهد تغییرات مفید در راستای مدیریت یک وبلاگ قدرتمند برای کاربران بودم که به همت همه دست اندرکاران، این سیطره مجازی برای کاربران پارسی بلاگ فراهم آمده بود.به جز یک تغییر که نمی دانم میتوانم آن را ناگهانی بنامم یا خیر.با یک مثال شروع میکنم،یک مجله را در نظر بگیرید. مدیر مسئول،سردبیر،ویراستار،گرافیست اینها مجموعه ای هستند که با یاری یکدیگر و استفاده از تجارب در زمینه های مختلف کاری خود می توانند یک مجله وزین و ارزشمند را به مخاطبین ارائه دهند.سوال این است که چگونه می توان برخی از دوستانی را که  تجربه ای کافی در امور ویراستاری ادبی ندارند را به عنوان دبیر مجله انتخاب کرد.سوال دوم این است که پس از رای گیری انجام شده شاهد هستیم که دوستان بدون در نظر گرفتن آرایه های ادبی از هر متنی که خوششان آمد آنها را به عنوان برگزیده انتخاب می کنند.بارها مطالب برگزیده دوستان را مطالعه نمودم و گاهاً مشکلات آنها را به خودشان گفتم و بعضاً هم اصلاح نمودند.خواهشمندم مجدداً اهداف خود را مورد بازنگری قرار دهید و رویه ای را که در پیش گرفته اید اصلاح فرمائید.یک روز تصمیم گرفتم از وادی شما بروم،کمی با خود فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که می بایست مطالبم را به محضرتان اعلام کنم.قطعاً می دانم رسیدگی خواهید کرد.منتظر انتقادات شما در خصوص وبلاگم،مطالبم،و البته این مطلب هستم.نظرتان برایم ارزشمند است پس دریغ نفرمائید.


 


 


   1   2      >