سفارش تبلیغ
صبا

قالب وبلاگ

هاست لینوکس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه 94/1/29
ن : سید ابراهیم آل رضا نظرات ()

دروغ و دوغ

کلمات کلیدی :

در سال های بسیار دور دروغی و دوغی با هم زندگی می کردند. آنها خیلی با هم خوب بودند و زندگی شاد و شنگولی داشتند. یک روز دروغ تصمیم گرفت به روستای بغل دستی برود چون شنیده بود در روستای بغل دستی مردمی زندگی می کنند که خیلی راست می گویند. لکن با دوغ صحبت کرد و به او گفت ای دوغ عزیزم سالهاست که دروغ دارد با تو زندگی می کند و تا به حال در کنار تو از زندگی لذت برده است، نظر تو چیست؟ دوغ گفت آری جانم من همواره خیلی خوب با دروغی چون تو  زندگی کرده ام و تا به حال هیچ دروغی مثل تو ندیده ام. دروغ گفت مدت هاست که دوست دارم به روستای بغل دستی که در آن مردمی راستگو زندگی می کنند سفر کنم اما چون نمی توانم تو را با خود ببرم همواره از تصمیم خود منصرف شده ام. دوغ گفت مگر روستایی بغل دست ما هست؟ دروغ گفت آری آن زمانی که هنوز تو ماست بودی این روستا داشت شکل می گرفت و ما قرار بود در آنجا زندگی کنیم ولی وقتی باران آمد آن قدر رقیق شدی که دوغ شدی و من از ترس اینکه تو بر روی زمین بریزی دیگر نتوانستم به راهم ادامه دهم و همین جا ساکن شدیم.

دوغ که از صحبت های دروغ متعجب شده بود به فکر فرو رفت و سال ها و سالها فکر کرد تا شاید بتواند به دروغ کمک کند اما به نتیجه ای نرسید. ناگهان دروغ که از گذر سال ها خسته شده بود رو به دوغ کرد و گفت: پس کی میخواهی مرا راهی کنی؟ نکند به من اطمینان نداری و می ترسی تو را رها کنم؟ دوغ گفت نه من همواره به دروغی چون تو افتخار می کنم. دروغ گفت نشستن من اینجا فایده ای ندارد باید بروم به روستای بغل دستی شاید کاری پیدا کنم و به دوغ اطمینان داد که می رود و زود برمی گردد.

دروغ بار سفر بست و با دوغ خداحافظی کرد و از کوه های زیادی بالا رفت و پایین آمد و در راه ماست های زیادی دید. از آنجا که ماست ها چیزهای با معرفتی بودند و ممکن بود مهر دروغ در دلشان بنشیند دروغ به آنها توجهی نمی کرد و می رفت. بالاخره دروغ برای خود دوغی داشت و او را یک ماست اصیل می دانست. همینطور که می رفت کم کم نمایی از روستای بغل دستی نمایان می شد و به روستا نزدیک و نزدیک تر میشد. در تصور دروغ روستا به ده کوره ای می ماند که مردمی ساده و بی آلایش در آن سکنی داشتند، اما روستای بغل دستی خیلی بزرگ به نظر می رسید و از دور همچون کهکشانی درخشان بود. دروغ قدم هایش را بلندتر برداشت و  اگر چه خسته ی راه بود و دیگر نای راه رفتن نداشت اما با خود می گفت الان که به روستای بغل دستی رسیدم و مردم راستگو را دیدم و با آنها مراوده کردم خستگی از وجودم رخت می بندد.

دروغ بالاخره پس از یک سفر طولانی به روستای بغل دستی رسید و همین که وارد روستا شد یک مرد مهربان با ماشین اش برای او بوقی زد و دروغ خوشحال از اینکه آن راننده مهربان برای او بوق زده است سوار ماشین شد. راننده مهربان بعد از کلی خوش و بش از دروغ پرسید کجا می روی و دروغ گفت من مدت هاست تصمیم داشتم به اینجا بیایم و امروز خوشحالم که بالاخره به هدفم رسیدم حالا برویم تا کمی اینجا را ببینم آخر خیلی برای دیدن اش زمان سپری کرده ام. با خود می گفت ای کاش دوغ هم اینجا بود و با من در روستای بغل دستی می چرخید. مدت زمان زیادی دروغ با آن ماشین کزایی و راننده مهربان در آنجا گشتند تا شب شد. راننده مهربان کم کم خُلق اش تلخ شد و گفت چه می کنی؟ تمام شهر را گشتی! دروغ با تعجب گفت: شهر؟! کدام شهر؟ مگر اینجا روستای بغل دستی نیست؟ راننده مهربان با صدای بلند گفت نه آقا روستای بغل دستی کدام است؟ دروغ گفت همان روستایی که مردم راستگو در آن زندگی می کنند! راننده گفت برو بابا دیوانه شده ای؟ روستا؟! شهر به این بزرگی را نمی بینی؟ زود باش کرایه مرا پرداخت کن تا بیشتر از این عصبانی نشده ام! از صبح تا الان ماشین دربستی گرفته ای و تمام شهر را گشته ای من فکر می کردم تو یک آدم با شخصیت هستی به خاطر همین برای تو بوق زدم و گذاشتم سوار شوی حالا هم مرا معطل نکن و هر چه زودتر پولم را بده.

دروغ گفت من فکر نمی کردم تو انقدر نامهربان باشی، همه تفکراتم درباره روستای بغل دستی اشتباه بود حتما همه مردم این روستا مثل تو هستند و حتما پول نماد شخصیت روستای شماست، حالا می فهمم که چرا دوغ سال ها به موضوع رفتن من به روستای بغل دستی فکر کرد و نگذاشت من به یکباره بر طبل مهاجرت بکوبم. حالا می فهمم چرا دوغ هیچ وقت دوست نداشت به روستای بغل دستی بیایم. ای کاش کنار دوغ مانده بودم و کاش به ماست های در راه محبت کرده بودم....

 

دروغ همچنان غرق در افکار خود بود و به خاطر مهاجرتش به شهر افسوس می خورد. ناگهان راننده نامهربان مشت محکمی بر گونه ی دروغ کوباند. دروغ یکباره از خواب برخواست، تمام صورت اش از عرق خیس بود و نفس نفس می زد و دائم می گفت من کجایم... من کجایم! و پس از اندکی متوجه شد که خواب می دیده و دوغ همچنان در لیوان روی میز کنار تختش است؛ پس دوغ را خورد و یه یک خواب عمیق فرو رفت.

لینک مطلب در پایگاه خبری شــوشــان            

لینک مطلب در پایگاه هما خوزستان